+ حزب الله دگرديسي انديشه خميني
اين روزها، روزهاي پيروزي حزب الله لبنان است، ياراني از دوستان و اولياي به حق الهي
آنان که باکري ها و زين الدين هاي زنده اند و ياران آخر الزماني حق!!!
هرچند بارها حسرت هم رکابي آنان، خرابم کرده است اما نگاه که مي کنم مي بينم براي شهادت، در زندگي هم بايد شهيدانه زيست و شهادت حاصل يک عمر سرمايه گذاري است و مايوس که نه! اما نگران و آشفته مي شوم
حزب الله دگرديسي انديشه خميني
حزب الله و حماسه هاي حسيني
به جرات مي توان گفت حماسه اي که فرزندان خميني و شيعيان حسين در آن33 روز آفريدند هنوز مکتوم مانده است! و اين پيروزي عظيم در هياهوي هژموني بوق هاي تبليغاتي غرب و غرض ورزي هاي برخي، درخشاني لازم را نيافت.
سران عربي يا سمبلهاي بي عرضگي و بزدلي !
اعرابي که با اهداف ناسيوناليستي در مقابل ارتش آن روز اسرائيل،بيش از 6 روز توان ايستادگي نداشتند و با فضاحت تمام، دست به دست شيطان دادند و پاي ميزهاي مذاکره، حقارت را ميان خود تقسيم کردند؛ در برابر دلاوري شيران شيعه از هول حليم در ديگ افتادند!( و امروز با وقاحت تمام براي پوشاندن بي عرضگي هاي خودشان، به خصومت با اين نهضت پرداخته اند)
سران خوش غيرت عربي! که آن روزها با تماس هاي مکرر و دلسوزانه با اولمرت و ساير شياطين صهيونيستي، و اربابان آمريکايي اشان، از حزب الله اعلام برائت مي کردند.
و حزب الله حقيقتا از چنين کساني بريست!
و کار به اينجا ختم نمي شود! آن غيوران تاج پرست! چه کمک هاي نقدي و اطلاعاتي که نکردند و براي سقوط ياران الهي چه چاهها که نکندند!
اما اين سنت الهي است :
کم من فئة قليلة،غلبت فئة کثيرة؛ باذن الله و الله مع الصابرين
و ديدم سنت الهي را که عده اي کوچک با ايمان هاي بزرگ، بر کثرت گله اي بي ايمان، فايق آمدند،به خواست خدا!
که خدا هميشه با صابران و تلاشگران است!!!
و نصرت الهي و امدادهاي غيبي ...
روايتي از يک سرباز اسراييلي!1
در طول اين جنگ،مصاحبه جالبي با يکي از مجروحين اين جنگ که -اگر اشتباه نکنم - در يکي از بيمارستان هاي دانمارک بستري بود صورت گرفت!( صهيونيست هاي جان دوست و مرگ گريز، مجروحين خود را گله گله به اقصي نقاط دنيا مي فرستادند که مبادا يکي به درک واصل شود که علي رغم اين کارهاي چند صد نفر از آنها راهي آتش شدند)
گزارشگر از سرباز که دو دستانش قطع بود مي پرسد:
- بگوييد حنگ چگونه بود و شما چگونه مجروح شديد؟
و سرباز که هنوز هم ترس از سر و رويش مي باريد مي گويد:
"همه جا آتش بود، ما چيزي نمي ديديم،آنجا يک جهنم واقعي بود
... معلوم نبود با چه مي جنگيم، هيچ کسي را نمي ديديم
ناگهان مردي سفيد پوش روبرويم ظاهر شد ... دو شمشيري را که در درست داشت بالا برد و دستانم را...."

نبوغ استراتژيک و طرح هاي نظامي موفق
و اينها فقط تاييدات غيبي صرف نبود!
در اين جنگ حزب الله موفق شد حدود 300 تانک مرکاواي رژيم صهيونيستي را منهدم کند.
تانکي که کلکسيوني از بهترين تکنولوژي هاي مدرن روز بود و اين رژيم ، مدعي شکست ناپذيري اين تانک بود.( بعد از اين جنگ کشورهايي که سفارش ساخت
اين تانک را به اسرائيل داده بودند پس گرفتند و خط توليد آن ديگر تعطيل شد)
رژيم منحوس اسرائيل داراي سه ناو سائر 5 بود، ناوي فوق مدرن که مي تواند هر جنبنده اي را در خشکي ، دريا، آسمان و زير دريا رصد کند.
حزب الله قهرمان، 2 فروند از اين ناوها را ساقط کرد که هنوز هم اين رژيم نمي داند چگونه؟؟؟
اطلاعات و ضد اطلاعات برگ برنده اي براي ظفر
همه اينها يک طرف کار اطلاعاتي و حفاظت اطلاعات فوق العاده اي که در ميان سگ جاسوس هاي بوکش اسراييلي و امکانات عجيب وغريب ماهواره اي آنها صورت گرفت يک طرف ديگر!
حزب الله بارها بااعلام قبلي اقدام به پرتاب موشک به سمت اسراييل کرد و هر بار دورتر از قبل
حيفا، دمونا و بسياري از شهرهاي اشغالي مورد اثابت قرار گرفتند - و حتي کار به جايي رسيد که نام تلاويو نيز اعلام شد اما ديگر اسراييل تسليم شد- و اسراييلي که با سپرهاي ضد موشکي متعدد و راکت هاي هوشمندي که در اختيار داشت، نه موفق به رد يابي محل پرتاب شد و نه موفق به مهار آنها و نهايتا تسليم شد!
رها کردن تير در تاريکي
اسرائيل مناطق مختلفي را که گمان مي کرد، فرماندهان حزب الله آنجا باشد بارها موشک باران کرد تا جايي که چند نقطه را به عمق 40 متر حفر کرد که مبادا تاسيسات زير زميني اي در کار باشد اما باز لطف خدا همراه بودو نهايتا رژيمي با پشتوانه مالي ملياردي، دولتهايي حامي که اسراييل را کشوري فراقانون کرده اند ( با وطو ها و حمايت هايي که از او مي کنند)، با تجهيزات فوق پيشرفته نظامي و ارتشي که چهارمين ارتش قدرتمند دنياست شکست خورد .
ورود علني آمريکا به معرکه و حمايت هاي سران بزدل عربي و کمکهاي اطلاعاتي آن ها هم نتوانست او را از حضيض شکست رها کند.
و اين پيروزي شادماني هه مسلمانان بود، از سني تا شيعه، عرب يا عجم، ايراني يا عراقي فرقي نمي کرد هم شاد بودند و گويي باز پس از حقارت آن روزهاي شکست، باز عزت اسلامي را لمس مي کردند!
و اين پيروزي حسيني، کمترين نتيجه ايمان به خدا بود که خدا مومنان را بسست!
لبنان، محلي براي قدرتنمايي ايران و آمريکا
هر چند بسياري اين جنگ را تقابل غير مستقيم ايران و آمريکا ارزيابي و زور آزمايي آنها تحليل کردند اما بايد ديد ايمانيان ايران! امروز خودشان چقدر در ايمان خود استوارند!مثل سالهاي انقلاب، مثل آن هشت سال و ....
اين روزها باز هم شيهه هاي اين کفتار متعفن به گوش مي رسد که ايران را تهديد به حمله مي کند!
اينکه قصد حمله موشکي به تاسيسات ايران دارد و بسياري از ياوه گويي هاي مضحک ديگر
هرچند اسراييل و هم پيمانان او چنين جرئتي ندارند اما اگر خداي کرده! اين اشتباه تاريخي را مرتکب شود به حول قوه الهي و با تاييدات حضرت صاحب(عح) اينبار، دنيا از لوث وجود اين شياطين مجسم پاک خواهي شد و شايد دور نباشد روزي که مستضعفان عالم، وارثان زمين شوند ( پيروزي اي که به گواه روايات، در غرقاب خون ميسر خواهد شد!)
تو چه فکر مي کني؟

اَلَيسَ الصُبْحُ بِقريبٍ؟
راستي خدا رحمت کند حا ج رضوان را .... و تمامي مجاهدان حق را آنانکه سرخ و پيشاني بلند رفتند و آنانکه در آرزوي رفتند اند...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پي نوشت:
1 - گ از اين امدادهاي غيبي کم نيست؟
مگر در جنگ بدر خداوند فرشتگاني را مامور به کمک به سپاه مسمين نکرد
مگر دوهزار فرشته نشانگزار همراه و هميار مسلمانان نبودند
2.
کليپ انهدام تانک مرکاواي اسرائيل توسط رزمندگان حزب الله لبنان
3 - گذرا چرخي در اين شبکه تار عنکبوتي که مي زدم، دست شيطان از آستين تفرقه کاملا نمايان بود، چه کساني که نام مسماني يدک مي کشند اما چون حزب الله را شيعه مي بينند حاضر به پذيرش آن نيستند ( داستان بعلم باعورا را که شنيده ايد؟
در عهد حضرت موسي به تحريک زني، بلعم که مستجاب الدعوه بود، حاضر به پذيرش نبي الهي نشد! و موسي را نفرين کرد.... اما...)
آه!
مي دانيد دلم خون شد!
تا کي به شيطنت شياطين، امت واحده اسلامي اينگونه بند بند و چاک چاک خواهد ماند و گوشهايش را رو به سوي حق و خدا خواهد بست:
وعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا
به آميد آمدن آن منتظر تا باز يکي شويم، يکي گوييم و يکي جوييم
انشالاه
نوشته شده توسط : صدرا شه منظر
+ خود داري و خود ياري ، شر زبان

من خرج من زيٌهي دمه الهدر
آنکه از زي خود خارج شود،خونش هدر است
دير گاهي بود که کمر همت بسته بوديم تا حديث درد گوييم و بر طبل عاشقي کوبيم.
سر سلسله اين عزم، همنشيني ذکر و فکر بود اما باز اما زاده شد ، خدا رحمت کند دکتر شريعتي را چه خوش ميگفت: بر پدر بعد از اما لعنت
تا کمر بستيم زنار رسوايي عيان شد و دل بي شکيب را چه طاقت است!
ماجرا اينست که براي ذکر، بايد دل از کبر و گبر زدود تا نفس و نَفَس گيرا و گويا باشد، که اگر نباشد، سخن کارا نيست که هيچ، سنگلاخي در راه گوينده هم هست. که بارها آزموده ام ، گاهي که به ذکر مطلبي از طريقت پرداخته ام ،آنچه جمع آورده بودم را باخته ام! که بيان ، سوز و رياضت و طهارت مي خواهد و گويا بيان ، گردي بر دل مي فکند که جز به زاري و خاري در آستانش زدوده نمي شود و مرا سر و سوز آن نيست هيهات!
رد خطر به حکم عقل مقبول است و صاحب اين قلم سخت بر نفس ناتوان خويش بيمناک. اين بود که از ادامه مطلب در مي گذرم که حد آن در خويش نمي بينم.
نوريان نورزاد و همرهان چلچراغم!
دعايم کنيد تا راه خويش بر خود هموار سازم،اگر از خويش گذشتم سخني سازم ان شاءالله که هم خداي را قابل باشد و هم خلق خدا را لايق؛ حقير را هم قايقي براي گذر از طوفان هاي صعب و وساوس شياطين درون و برون
الهي! بي چاره را چه حيلتي است!؟
خدا را خدارا دعايمان کنيد!!!
نوشته شده توسط : صدرا شه منظر
+ خود کاوي و دل آگاهي - گفتاري در باب روش هاي عملي در تزکيه 2
بسم الله و بالله و علي ملة رسول الله
خدايا تو خود مي داني که مرا ادعايي نيست و آنچه گفتم و گويم ، همه از سر صدق و سوز است.
مباد که گفته خبط من، به سهو يا نعوذبک ! به عمد، نسق کسي به بيراهه کشد يا اورا ره زند
خدايا! دستم گير و گره از زبانم بگشا و به انديشه ام روشني بخش تا راست ! آنچه ديده ام و شنيده ام باز گويم:
ان شاءالله
جنود ذکر و فکر : مقدمه
در ضمير هر يک از ما عادات و صفاتي نهفته اند که شالوده شخصيت ما را تشکيل مي دهند.اغلب اين عادات در اثر تکرار و مداومت بر آن ، در نفس ما نهادينه شده اند و يا به عبارتي به صورت ملکه در آمده اند.
مثال مي زنم:
1.آماده مي شوي براي نماز، قامت مي بندي، الله اکبر را که مي گويي، ناگهان متوجه مي شوي در سجده اي، يعني در اين فاصله تو قرائت و رکوع را به جا آورده اي ، اما فکرت جاي ديگري بوده است و همه آن آداب را بدون نياز به فکر انجام داده اي.
مثالي ديگر:
2.بارها اتفاق افتاده است که شاهد تصادف در خيابان باشيم، ضارب يا مضروب پياده مي شود و مسلسل وار فحش و ناسزا به فرد مقابل شليک مي کند بي آنکه وقفه ايجاد شود! يک نفس و في المجلس!!!و بي آنکه نيازي به فکر کردن در انتخاب واژگان و چينش و ترتيب و موالات آن داشته باشد.
چرا؟ چون آن کلمات هم در نفس او ملکه شده است.... مثالهايي اين دست فراوانند.
مثالهايي از جنس دسته اول با اينکه خوب اند اما ارزش معنوي خاص و سازنده اي ندارند ،چرا که در هر کاري حضور قلب و حسن فاعلي شرط اساسي است که اسلام دين کيفيت است و نه کميت.
در بد بودن مثال هاي نوع دوم هم شکي نيست.
با اين مقدمه نسبتا طولاني بايد ببينيم براي خودآگاه کردن اين صفات و تعمق و غواصي در اين بحر مواج(يا مرداب راکد) چه بايد کرد!؟
اينکار شايد شبيه اين است که بخواهي حوضچه اي را که مدت هاست فقط آب بر آن بسته اي و در آن و در پالودن آن دقت نکرده اي، بار ديگر بکاوي و در آن کند و کو کني.
لاي و لجن به ضخامت زيادي در کف اين حوضچه رسوب کرده است و تو ناچار به لايروبي آن هستي.
در ابتدا آب ، گل آلود و مشمئز کننده مي شود، چنانکه شايد بهترين ( و صدالبته راحت ترين کار!) رها کردن و توقف کار باشد ، اما اگر ادامه دادي و بعد از شناختن نوع لجن ها و آلودگي ها،آنها را زير و رو کردي و از کف کندي و زدودي،کف فيروزه اي حوض آفتاب نماي تو خواهد شد.( البته نه به اين سادگي!)
آنگاهست که آب زلال در اين حوض،معناي واقعي مي يابد.
پس در اينکار سه خان (يا به تعبيري سه خوان) داريم شاقتر تر از هفت خان، که آن افسانه بود و اين حماسه : پيکار عقل و نفس، نبرد نَفَس و هوس
1. شناخت آلودگي ها (يافتن لاي و لجن هاي روح)
2. آلودن براي پالودن نفس ( رهايي از بند عادات و ملکات راسخه)
3. آذين بندي نفس (پر کردن آن آب پاک)
در پست هاي بعدي، ان شاءالله اگر عمري به بقا بود يک به يک عرض مطلب خواهم کرد
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
هر سوالي که در اين زمينه هست رو به صورت عمومي يا خصوصي کامنت کنيد، بلد بودم مي گم نبودم از بلد امين جويا مي شم و جواب مي دم
نوشته شده توسط : صدرا شه منظر
+ جنود ذکر و فکر - گفتاري در باب روش هاي عملي در تزکيه
شب بر سر سجاده ، فکري بودم ، در جمله اي بودم، به اينکه چگونه مي شود چيزي به دل و به جان بنشيند، تسلسل مطالب از کفم برون شد و من به گذشته اي پرتاب شدم حيفم آمد ، جلد جستم (1)و کاغذي سياه کردم.تجربه جديدي بود، آميزش فکر و ذکر!
جنود ذکر و فکر
گاهي حرفهايي مي زني که جاني است ؛ به هر دو مضمون:
هم جان مي دهد و از کنه خيال مي جوشد
و هم جان مي گيرد و تا تيه وجود را مي سوزد
و اين همه زاييده تفکر است.بيراه نيست وقتي تفکر يک ساعته را هم سنگ عبادت هفتاد ساله مي دانند، محاسبه و تفکر سخت است!(2)
آري چطور ممکن است زهد هفتاد ساله را، تهجد هاي مدام را با ساعتي طاق زد؟
دقيق که مي شوي مي بيني خلوت کردن با خود، بسيار سخت است ،روبرو شدن با خويش و سر بر آوردن از مرداب عادت ها
و درد آور خواهد بود زنگار از آيينه حقيقت ستردن و خويش را عريان و عيان ديدن ؛ خود را بدور از قابها و نقابها.
اما نفس را طاقت اين رويارويي نيست
براي محاسبه نفس و بيرون کشيدن نا خودآگاه ضمير ازو رذائلي که بي توجه در دل رسوب کرده اند بي آنکه حساسيتي بر انگيزنند، بزرگان و اهالي دل هر کدام دستوري و نسخه اي افاضه کرده اند که فصل مشترک همه آنان محاسبه نفس است،اما در چگونگي اين، ابهام و ماتي زيادي وجود دارد که به تنهايي نيل به آن را دشوار مي کند.
بزرگي زلف شرع را به عقل بافته است و با ابزار روانشناسي فرنگي ها و يافته هاي بشر فرشي و اصول آکادميک ، وارد اين ورطه شده و با راهکار هايي دقيق و کار آمد ، راه را براي پرواز به عرش سهل مي نمايد، تا از دريچه عرفان نظري مداليته تر بتوان به آسمان عرفان عملي نگريست.
اميدوارم بتوانم آنرا به محضر نورزادگان جان تقديم کنم تا اولا زکات اندوخته را داده باشم و ثانيا فيضي از قبل دعاي عزيزان ببرم.
اما نسق و طريق را به باري ديگر مي سپارم تا سبکبارتر و فراغتر آنرا به انجام رسانم.
دعا خواهتانم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. تصور کنيد! با عبا جستن آن هم جلد! چه شود!!!؟
2. جاي ديگري هم گفته ام، فکر جراره است.
بهترين تعبير را جاني اي مي دانم که در همان حال که با يک دست مشغول نوازش ميزبان خويش است، با دست ديگر در کار در آوردن قلب اوست! و چه تعبير ظريفي
با اين همه، مرا دلبستگي سختي است به اين جاني
نوشته شده توسط : صدرا شه منظر

سالهاست پير ما پارچه اي را به تشريفِ خاندانش ، مجاور کرده است.
پارچه اي که نه سفيد است نه سياه
پارچه اي که تار و پود آن چندان قوامي ندارد، در مقابل باران و سرما هم هيچ محافظي نيست.
پارچه اي که نه الوان است نه حرير، نه چشمگير است نه مايه فخر.
حتي در ظاهر شرع هم هيچ استحبابي بر آن بارز نيست.
پس چيست اين شبکه تار و پود مسطح؟
چيست اين انيس پير، که سالهاست بر بلنداي يار خودنمايي مي کند؟
براي دانستن اين، بايد ديگران ِ آن پارچه را شناخت!
عزيزي - يادش به خير چه خوش رفت! - که اوهم از آن پارچه هاي نيم متري داشت ميگفت:
اگر مي خواهيد مارا بشناسيد،داستان کربلا را بخوانيد.
داستان کربلا!؟
آري کربلا ؛ سند آزادگي شيعه و آب حيات اسلام
اگر بخواهي کربلا را بشناسي؛ بايد حسين و خاندانش را بشناسي که چه کرده بودند که بغض آن در پوزه پليدان در کربلا ترکيد.
آري لابه لاي تار و پود آن پارچه تاريخ لانه دارد، بند بند آن، از خون پاکاني رنگين است که سر سلسله اش، به دو شق شدن فرقش رضايت داد تا دين خاتم دو نشود.
راهبراني که پروانه وار براي انسان سوختند، تا انسان از آدم زياد دور نشود!
آري اين پارچه دفتر خاطرات يک ملت است، ياد آور سربند و پلاک و يا زهرا
او هنوز نجواي شيراني را در گوش دل دارد که شبها از روي او به معراج رفته اند.
هنوز گرمي خون هاي روي تنش را فراموش نکرده است.
هنوز سوزش سرب و ترکش و سر نيزه را به ياد دارد.
هنوز بوي گس و طعم بادام تلخ را فراموش نکرده است.
هنوز هم شيريني پنير و کمپوت و جشن پتو، در کامش زنده است.
هنوز . . .
آري اين فقط يک پارچه نيست، سند شجاعت و حريت يک ملت است
يک ملت نه!
يک انديشه
يک ايدئولوژي
يک مکتب. . .مکتب شهادت و انتظار
و انتظار. . .
راز جاوداني و پويايي شيعه
شيعه از خون سرخ حسين (ع) جان دارد ولي با اميد سبز مهدي (عج) تنفس مي کند.(1)
آن سرخي مايه ماندگاري اين سبزي است و اين سبزي عامل قوام آن سرخي.
پس اين پارچه پرچم انتظار هم هست(2)
و اين پارچه سالهاست ميهمان پير ماست و رازدار دل چاک چاک او،با جنسي از شهامت ، از شهادت و انتظار.
و اين سند حريت ماست، ياد آور روزهاي عاشقي! روزهايي براي خدا
يادش به خير آن روزها
___________________________
پي نوشت:
1- فوکوياما استراتژيست برجسته آمريکايي در جلسه اي که به بررسي شيعه اختصاص داشت ، شيعه را به پرنده بلند پروازي تشبيه کرده بود که يک بال سرخ و يک بال سبز دارد.
بال سرخ آن عاشورا و مکتب شهادت و بال سبز آنرا اعتقاد به ظهور منجي و مکتب انتظار معرفي کرد.
2 علامه مطهري مي فرمودند ما به عنوان مسلمان بايد نمادي داشته باشيم تا از ديگران باز شناخته شويم، چرا نتوان اين را نماد جوان ِ شيعي ِ ايراني دانست؛ مجاهدي منتظر!
نوشته شده توسط : صدرا شه منظر
+ نواي يار؛ غزلي با صداي حضرت سيد علي
شعري از حضرت آقا با آن دم گرمشان در وبلاگ ديگرم گذاشته ام!چون قرار دارم اين وبلاگ خانه انديشه و آن ديگري خانه دل باشد.
اما حيفم آمد از آن سخني اينجا نرود(شايد اينست که نمي توان حرم و حريمي صحيح ميان دل و انديشه کشيد)
آن هم اينست:

نوشته شده توسط : صدرا شه منظر
متن زير لختي از درنگيست که با ظريفي از قبيله شب،عزيزي از کوي حيراني ، داشتيم، و قرار دارم اين خانه را - حتي اگر بر آب باشد نهادش - از تراشه هايي پر کنم که لخت لخت فکر و سلوکم هستند.با رخصت همو ، آنرا به ساحت منور نگاهتان، مي نمايم.
تسهيم
مي آيي! مي ماني ! عادت مي دهي!
راستي چه کسي بود ميگفت: عادت دادن بدون عادت کردن
ممکن نيست؟هرکسي بود،باشد!تو چه فکر ميکني؟
و ميروي! آري ميروي که رفتن جزئي از آمدن است،
عني از وقتي که آمدي رفتني شده اي و اين چه قانونيست!
شايد براي تو شيرين باشد ،براي من تلخ؛شايد اصلا براي او
مهم هم نباشد. . .
و اين زندگي است
و اين رسم دنياست
دنياي بي ثبات
که شيريني اگر مدام باشد مکرر مي شود و دل ميپيچد
و تلخي اگر هميشگي! مکدر مي شوي و کمر ميشکند
و اين زنگي است
و اين رسم دنياست
دنياي بي ثبات
واينها همه جزئي ازاين تعادل شگرف است
پس سهم من چه ميشود؟
حق من!
خواسته هاي من!
عدالت کجاست؟؟؟...
و فکر ميکني!
آنقدر که در افکارت غرق ميشوي ؛ راستي چه فرقي ميکند در اين ميان کسي دستت را بگيرد يا نگيرد! يا اصلا چه توفيري دارد که غرق شوي-يک وجب يا صد وجب مهم نيست،مهم اين است که غرقي - يا غوص کني و غواص آن درياي خون مواج باشي(يادت که هست فکر را قاتل خوانده اند و قاتل خونريز است ....)
يکي که تو هم ميشناسي مگفت اگر به تگ به تک آن دريا روي گوهر ناب و خردر!! نصيبت ميشود- سود و هزينه کن! مي ارزد؟)
و فکر ميکني!
و مي بيني کدام سهم؟کدام حق؟کدام عدالت و کدام خواسته؟؟؟
و فکر ميکني!
سهم تو چيست؟ حق تو کيست؟ عدالت کدام است؟
و فکر ميکني!
اگر سهم من کام شيرين است که شيريني اينجايي ماندني است!
اصلا کدام کام، وقتي مزه عسلي با سرکه اي در کامت باطل مي شود!
وقتي حتي خنده هم بعد لحظه اي تو را خسته ميکند
وقتي حتي وصال و اوج فرح هم نهايتا به مرگ رفتني است...
پس سهم من اين نيست
پس سهم تو اين نيست
و فکر ميکني!
آنقدر فکر ميکني که به کمند در و لولو همان کف! اسير ميشوي- دستي هم نيست که دست گير باشد-و تو غرق ميشوي - اما نه يک وجب...-
سرت سنگين است/چشمانت دارد از حدقه بيرون مي پرد/زبانت قفل مانده است/دندان هايت يکديگر را خورد ميکنند
فشار اينجا چقدر سنگين است!.!.!. . .
نفست تمام مي شود و تسليم ميشوي . . . که يادت مي آيد
به ياد زمزمه هاي هميشگي
به ياد جمله مکرر
به ياد آن سر و شمشير دو فرق:
بگذاريد و بگذريد
ببينيد و دل مبنديد
که دير يا زود بايد گذاشت و گذشت. . .
رها ميشوي
يعني رهايت مي کنند
بالا مي آيي و هوا را با ولع مي بلعي!
-نکند اين همان دست بود ؟من نمي دانم تو بگو-
چيزي يافته اي ، به ان آويزان ميشوي ،نفسي صاف ميکني و ميگويي:
سهم من چيست؟حق من کيست؟عدالت کدام است؟
اگر سهم من کام شيرين است که شيريني اينجايي ماندني است!
اصلا کدام کام. . .
و فکر ميکني!
بگذاريد و بگذريد
ببينيد و دل مبنديد
که دير يا زود بايد گذاشت و گذشت. . .
و فکر ميکني...
سهم من چيست! حق تو کيست؟عدالت کدام است
نوشته شده توسط : صدرا شه منظر
به نام او که خداست
و تنهاست
و جز او نيست
و اراده کرده است، وارثان زمين مستضعفان باشند
امام زمان خيالي!!!
واژه غريب اما اين دليل نميشه قريب نباشه!
من هم که بار اول شنيدمش کلي جا خوردم، وسريعا با اتخاذ موضع منورالفکرانه اي که سنگيني کتاب هايي که تو قفسه کتابخانه ام دارم - جلد بعضي هاشون واقعا قشنگه، پيشنهاد ميکنم بر گرفتن عکس هاي منورالفکري هم که شده يه چند متري از اونا رو بخرين - رو کاملا نشون بده! از زير عينک غرور، چپکي نگاهي کردم و هر آن آماده شليک به سخنران شدم.
در واقع يکي از دوستان کنفرانس داشت واين موضوع رو براي سخنراني انتخاب کرده بود،و آنچنان موضوع و بيان ، با شور و حرارت و ظرافت و شيرينيه لهجه اصفهاني به هم آميخته شده بود که همه مبهوت ايشون شده بوديم. متاسفانه درد پيري- به قوله يکي از اعزاء- غلبه داره و اسم اون عزيز رو به خاطر ندارم،جوونيه و هزار درد بي درمون! خدا حفظشون کنه. . .
نرفته زديم به خاکي!
داشتم مي گفتم، در همون حال و هواي سانتا مانتالي بودم که کاملا خلا سلاح شدم و ديدم بنده خدا بيراهم نميگه!
اما چي ميگفت!
بازم اين آلزاي چي چي ، اذيت ميکنه ،من نقل به مضمون ميکنم - دقت کردي! کلام متکلفم آب رفته ، کارت سوخت زبان فارسي دريم تموم شده گويا-
امام زمان خيالي
خيلي از ما امام زماني رو مي خوايم که واقعي نيست، امامي هست که در ذهن خودمون ساختيمش و مي پرستيم
بتي مثالي که يه گوشه ي سه نبش تو کنج دلمون براش سوا کرديم و کلي ذوق ميکنيم که همچين بتي داريم
امام زماني که تو جزيره خضرا زندگي ميکنه،امام زماني که شايد تو مثلث برمودا باشه، امام زماني که بايد ما ها رو خيلي دوس داشته باشه، امام زماني که. . . آره! بايدم اين امام زمان رو به جزيره خضرا تبعيد کرد.
اصلا ببينم ما ها چرا عاشق اين امام زمان خيالي هستيم! چرا؟
چون اين عشق، تکليف نمياره برامون!
چون اين عشق گردن به بالاست( بهتره بگم عشقي در فاصله حنجره تا لب)
مي شيني ميگي!
آقا يه نظر!
تو رو خدا فقط يه نظر...
و حضرت رو به همه فک و فاميل هاش قسم مي دي که مي خوام ببينمت!
بابا!!!
اصلا ديدي! که چي؟فقط ببينيش کفايته ديگه! بعدش تو رو به خير و ايشونو به سلامت
امام زمان خواستن به لفظ نيست، به عمله،به معرفته، به جانفشانيه
اصلا ببينم تا حالا براي آقا چي کار کردي!
يادمه يه داستاني از حضرت جوونتر که بودم شنفتم به اين مضمون:
که خيليا هوس ديدن آقا رو داشتن، کلي راز و نماز و ام من يجيب...
بالاخره آقا به يکي از خواص پيغام ميده که همه اونايي که طالبن رو توي فلان خونه جمع کن، گوسفندي هم پشت بام محيا کن ،و خودت هم اونجا باش.
مقدمات فراهم ميشه و اون ولي بالاي پشت بام مي ره،آقا هم تشريف ميارن و ميگه يکي از او طلبه ها رو صدا کن، صدا ميکنه و با اومدنش سر اون گوسفند رو دستور مي دن ببرها جاري شدن خون از ناودان همانا و در رفتن عاشقانه ديدار هم همانا.اونجا بود که حضرت مي فرمايند: اينهايي که مرا مي خوانند ،من را به خاطر من نمي خواهند ،من را به خاطر خودشان مي خوانند.
خلاصه ما ها امام زمانمون وقتيه که يه جاي کارمون بلنگه، مريضي داشته باشيم،اوضاع زندگيمون سخت بشه يا نياز به درد دل و خالي کردن خودمون داشته باشيم - گوش شيطون کر،خداي خيلي از ما ها هم همينه،نه خدايی؟- این وسط علی می مونه و چاهش، مهدی می مونه و پرده غیبت!
بابا!!!
مومن خدا!
حدیثه که هر دوشنبه یا پنجشنبه نامه اعمالمون رو به محضر آقا می برن، به نظرت حضرت وقتی کارنامه ما رو می بینه چه حالی میشه؟
شنیدی که میگن خود آقا چقدر برای ظهور دعا میکنه؟
نمی دونم آقا کجا امن یجیب میگیره، کجا احیا میگره، کجای مدینه سر قبر مادر....
اما حیا کن- خودمو میگم- بزرگی میگفت باید جوری باشی که اگر آقا در خانه ات رو زد، بتونی دعوتش کنی، خونه دلت و خونه گلت! می تونی؟ می تونم؟
خلاصه که عزیز جون! به قولی با حلوا حلوا گفتن دهن شیرین نمی شه!
حالا هی شعر بخون، اشک بریز،عهد بخون،جمکران برود،چله بشین. . .وقتی که عمل نداری هیچه آقا جون هیچ
دعای عهد می خونی اما دقت نمی کنی چی میگه، وزٌ وزٌ سریع می خونی و می خوابی!
برای ظهور حضرت نیرو لازمه، برای اومدن حضرت باید آمادگی ایجاد کرد،آمادگی فکری ،آمادگی ذهنی و آمادگی جسمی
مگه تو همون دعای عهد بعد اینکه خدا رو کلی قسم می دی،از تجدید عهدت نمیگی - اللهم انی اجدد له فی صبیحة یومی عهدا و عقدا....- مگه از خدا نمی خوای که تورم از یاران اون حضرت قرار بده که کمکش کنن که حمایتش کنن که... که در راهش شهید بشن - اللهم اجعلنی من انصاره .......والمستشهدین بین یدیه-
آره عزیز همنشینم!
برای امام زمان واقعی باید واقعا هم آماده بود،آنچنان آماده که حتی بعد از مرگ هم آمادگی حضور و هم رکابی ایشونو داشته باشی - اللهم ان حال بینی و بینه الموت...فاخرجنی من قبری،موتزرا کفنی،شاهرا سیفی....- جوری که به قوله حافظ:
بعد صد سال اگر از سر قبرم گذری
من کفن پاره کنم زندگی از سر گیرم
خیلاصه!!
با این وضیت من یکی که منتظر به حساب نمی یام که هیچ! از به تاخیر اندازنگان فرج هم هستم. . .
عیدی نمی خوام کامتون رو تلخ کنم اما. . .
بماند! دعا کنید برام، مخصوصا در این روزهای بد!
راستی! با عنوان نوشته موافقید یا نه؟
من میگم شما برای من آمین بگید:
اگر حجاب ظهورت وجود پست من است
دعا بکن که بمیرم، خدا کند که بیائی
نوشته شده توسط : صدرا شه منظر
+ اومانیته:توحشی به نام انسانیت
به نام او

روزگاري فرا مي رسد که اسلام پوستيني وارون شود و از آن جز نامي باقي نماند. . . مولا گفت و رفت - نمي دانم شايد او ماند و ما رفتيم - و اسلام همان پوستين وارون شد...
نگاه کن برادر!
به نام اسلام و به خاطر اسلام ،همان هايي که وا اسلاما سر ميدهند چگونه پايين منبر، آن کار ديگر ميکنند!
نگاه کن!
همان هايي که از سفره اسلام ارتزاق کرده اند ونان خود را و حتي نام خود را مديون آنند ،چگونه اسلام را وامدار خويش مي دانند و چگونه اسلام و محمد و همه سلسله انبيا را از آدم تا خاتم قرين منت خويش مي دانند و حتي جرجيس نبي را هم از قلم نمي اندازند!
نگاه کن!
نگاه کن که با کرور کرور مسلمان ، چگونه اسلام را چون طفلي يتيم ،آنجا که مي خواهند مي برند و آنچنان که مي خواهند با او رفتار ميکنند.
نگاه کن!
اگر روزگاري اسلام دنيا را به دارلکفر و دارلايمان تقسيم ميکرد،امروزهم دنيا را به دو شق تقسيم ميکنند؛ ديگر معيار مرزها ميزان غربي بودن است! هرقدر آمريکايي تر باشي انسان تري و محق زندگي؛ و اگر قدري از اين معادله عدول کني،وحشي هستي،متحجر هستي،تمدن سرت نمي شود و در کل تروريستي.
نگاه کن!
کسي نگاه نمي کند. . .همه چشم بسته و افسار به دست فرهنگ اباحه داده اند! چشمهاي بينا هم اگر باشند ،از شرم کورند.
نگاه کن!
اومانيسم شيطاني غوغا مي کند. زمان، زمانه زمينيان است و همه چيز زميني شده است انسان را از بن،زميني مي دانند نه ديني دارند و نه حيائي ،تنها اعتقادي که بر مي تابند بي اعتقادي است همه را آزاد مي خوانندو به هيچ کس اجازه سلب آنرا نمي دهند،همه راست ميگويند و حق با همه است و هيچکس حق نهايي ندارد جز خودشان که اين حق! را دارند که ميزان حقيقت باشند ومقسم لاشه شرحه کرده آن. خدايي ندارند! اگر هم دارند زر است و زور،شهرت است و شهوت و شعار ؛دلخوشکنکي با مزه!
خلاصه برادر جان!خداي اينها زميني است و چون موي دماغشان بود اورا به کليسا و مسجد و کنشت تبعيد شده کرده اند.
نگاه کن!
همان هايي که دم از انسانيت و حقوق بشر مي زنند از فرط افراط در خوردن مريضند و دلارها و فرانک ها صرف آب کردن چربي هايي ميکنند که حاصل نان بي غم است،و کمي آنسوتر نه در سياهي آفريقا! نه در زردي آمريکاي لاتين! نه همانجا در همان کشورهايشان!زير پلها ،کنار خيابانها! در لجنمال جوي ها هر روز کودکاني از سرما و گرما مي ميرند، زناني از هرزگي فقر، هلاک مي شوند و مردان مردانگيشان را در زباله داني ها جستجو مي کنند؛کودکان و زنان و مرداني که با بي غذايي زاده شدند و از گرسنگي هميشه سيرند! و همه اينها عين عدالت است،اصلا!دموکراسي ليبرال، يعني اين... کسي هم که مخالفتي ندارد- او مي ميرد من زنده مي مانم،او گرسنه مي شود ،من سير مي شوم، تعادل متقني حاکم است - پس مشروع است،حداکثر براي نشان دادن اوج انسانيت گاه گاهي همايشي به ياد آن همسايه هاي بد بخت - که نمي دانند از کجا آمده اند،شايد هم انسان باشند - ترتيب مي دهند و يک دقيقه در مرگ هزاران نفرشان سکوت ميکنند...
نگاه کن برادرم!
ديگر نه اسلامي مانده است،نه انسانيتي... عصمت و حيا را از قاموس بشر حذف کرده اند؛ الگوي دختران فاحشه هاي تمام عريان سينمايي است و معلم کودکان جادوگران و ساحراني در لباس هري پاتر و اربابان حلقه،زنان را هر روز به بهانه تساوي حقوق از نجابتشان مي رمانند و به جاي حق زن ،حق زنا به او مي دهند، به زن حق مردي مي دهند و او چه ابلهانه خرسند است... مردان هر روز از مردانگي خويش گريزانتر مي شوند، نرمتر سخن ميگويند،با ناز مي خرامند و دلربايي ميکنند...
نگاه کن!
ازدواج زن و مرد ديگر قديمي شده است! مرد با مرد و زن با زن!. . . هورا تمدن،هورا تنوع
نگاه کن!
آرامش آنها در اکس و سکس است! در نشئه هاي تخدير و خماري قدرت!
نگاه کن!
مي گويند ما جاي خدا نشسته ايم همانطور که ابرها را بارور ميکنند ،مردانشان هم مي زايند...چه کودکي ، چه جنيني، چه شيطاني؟
آه برادر نگاه نکن!
چشمان من از فرط ديدن تاول زده است راستي من اگر نخواهم ببينم چه کسي را بايد ببينم؟
. . .
و اسلام همان پوستين وارون است و انسان واژگونتر از هميشه در سقوط است. . .
امٌا هميشه امٌايي هم هست!
آه که امٌاي ما کي خواهد آمد تا انسان دوباره انسان شود! تا آرامش عبوديت جاي آرامش واليومي را بگيرد تا زنان، زن باشند و مردان به مردانگي بنازند تا ....
ديگر نمي توانم ببينم،چه کسي را بايد ببينم؟
نوشته شده توسط : صدرا شه منظر
به نام حضرت پاک
به تماشا سوگند
و به پرواز کبوتز از ذهن
و به آغاز کلام
. . .
آزگاريست خون جگر خورده ام تا گاهي فراخ آيد که نقد به عقد تماشا کشم و خام کلام را به فام انديشه نقش زنم تا کام قلم قوت گيرد و روح آن دو ، در کالبدش هبوط کند.
و اين همه سلوکيست به سکوت،در صراط پيغمبر باطني، حضرت انديشه؛شهودي در واحه هاي شعر و شعور و شعاري در محضر ادب.
با اين همه صاحب اين قلم بر خود فرض مي داند آرايه ها و پيرايه هاي اهل ادب و نظر را بر سراچه ذهن و زبان خويش رونق دهد و زفتکام خواهد بود اگر بزرگ انديشان و نورزادگان،چراغي درظلمت اين شب پر رهزن او روشن کنند تا در مستقيم ترين صراط گام زند - ان شاء الله - و آن همه مهاري باشد بر قبض و بسط هاي فکري اين سالک
باشد که درد بي زباني اين چندگاهه، درد زايمان آن انديشه باشد؛ انديشه اي راهجوي مکتب محمد(ص) و دانش آموز کلاس اوصيا و اوليا و اصفيا - ان شاءالله-
نوشته شده توسط : صدرا شه منظر
به نام او که هدايت ميکند

آب و آيينه و قرآن را
بر شبستان دلم مي بندم
تا که راهي شوم از خويش و به شادي ، به رهايي برسم
نوشته شده توسط : صدرا شه منظر
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ